هر نفس نزدیکتر می شوم به آن روح نا میرا
به آن وجود ناب که مرا می خواند در دور دست
مرا همراهی یا نگران ماندن و رفتنم؟
که همراه من همیشگی است و نه در بند بودن ها
با من بیا
با من بمان
با من برقص
با من ...
نه
با خودت باش
که من تو شدم
آری بگو به تمام لحظه های بودنمان
آری بگو به تمام حس باران شدنمان
به قلبت
تنها بگو
به تمام غزل های عاشقانه مان
به تمام لحظه های مردنمان
آری بگو به عشق
که جاودانگی را بیابیم
در کنج چتر گشوده
در زیر باران زندگی
آغاز شدیم!
پرواز را آموختی به من
اوج حس بودن
لمس زنده بودن
خون عشقی که در رگهایم دواندی قلبم را به شوق پرواز به تپش وا می دار
همیشه هستم
حتی اگر دیگر نخواهی مرااین لحظه را با من باش
نه با اشکهایت
این لحظه را با من زندگی کن
آینده را به دست این لحظه بسپار
چتر گذشته را رها کن
بگذار باران این لحظه ما را بشوید
خاطراتمان را تازه کند
شوری اشکت را شیرین کند

دوستت دارم...
